نامههای تهران، مجموعهای از نامهها از شخصیتهای مختلف سیاسی و فرهنگی است که از تهران به سید حسن تقیزاده نوشته شده است در طول سالهای طولانی که او خارج از ایران میزیست. نامه ها در طول سال های 1290 تا ۱۳۲۶ شمسی نوشته شده است.
از مقدمات تکراری درباره اهمیت نامهها در شناخت تاریخ دوران و ادبیات و فرهنگ و غیره بگذریم و برویم سر حرفهای تکراری مهمتر. بدون اینکه زیادی بخواهم تحلیل و تفسیر از خودم اضافه کنم، برخی از مضامین عمده را از بخش اول کتاب، یعنی نامههای سالهای پس از مشروطه تا سال ۱۳۹۴ گزارش میکنم. برخی مضامین عمده و تکراری را، آنچه عمدتا مرتبط به مسائل به نظر من حل نشدهی صد ساله اخیر ایران در حوزه اندیشه سیاسی و اجتماعی است.

سالهای ناامیدی (پس از مشروطه تا ۱۳۰۴)
از بیشتر نامهها زهر ناامیدی نمایان است. برخی که مزاجشان استوارتر است و عملگراتراند هنوز در حال مبارزهاند و برخی نامهها شرح حوادث مبارزهها است. مثل نامه محمدعلی جمالزاده که از جزییات برخی فعالیتهای کمیته ملی برلن در همکاری با آلمانها علیه انگلیسیها در جریان جنگ جهانی اول پرده بر میدارد. کارهایی که خود جمالزاده هم میداند شاید امثال او را به اتهام وطنفروشی بیاندازد (لابد از باب اتحاد با بیگانگان علیه بیگانگان). اما بیشتر نامهها از انحطاط سیاسی تهران، فساد و سستی ارادهها،گرانی و قحط و بدبختی مردم و شکست، نالان اند؛ شکستی که پرشورترین نمایندگان مبارزات سیاسی را به تردید و بازنگری در راهی که در آن پیش رفته بودند انداخته است. این فقره آخری در نامهای از محمدرضا مساوات به تقیزاده نمایان است:
«دردی که جگر مرا سوراخ کرده عدم موفقیت و عدم مظفریت میباشد. گذشته از عدم مظفریت، فوق العاده از این اعمال ما ضرر و خسارت بر ملت و مملکت وارده آمده است و شاید تمام گناه این خسارات غیر قابل تدارک بر گردن ماها وارد بیاید و من در این آتش فکر و اندیشه مدام میسوزم که از چه راهی میشود تدارک کرد و تحصیل غفران گناهان گذشته را میتوان نمود ... یا آنکه طوق این لعنت تا قیامت به گردن تقی زاده و مساوات خواهد ماند.» ص11۱
از فحوای نامهها اختلافات داخلی نیروهای دموکرات هم نمایان است چنان که یکی از همکاران کمیته که برلن همراه با تعداد دیگری از اعضا به عراق و غرب ایران آمده و علیه آلمان فعالیت میکنند دفاعیه مفصلی نوشته برای تقی زاده و از خود در برابر اتهام دوستان دفاع میکند.
جنگهای داخلی در نقاط مختلف کشور هنوز برپا است. نیروهای مرکز در حال مبارزه با نیروهای ایلیاتی نواحیاند. سلیمان میرزا در نامه مفصلی برخی را شرح داده است. باقی حرفها شامل روزمرگیها است. گاهی تلاشی برای گسترش چاپ در ایران. گاهی گزارش کارهای فرهنگی و سیاسی در فرنگ و گاهی هم سفارش آقازاده و بندهزاده که به فرنگ میروند تا علم بیاموزند و به تقیزاده سفارش میکنند که هوای او را داشته باشد.

تمدن و علم غربی و واکنش ایرانی
این فقره آخر اتفاقا هم پر تعداد است هم قابل توجه. در این سالها منظور بیشتر ایرانیان از غرب، آلمان است. مقر تقیزاده و مجله کاوه در آلمان بود. سعی کردند گروهی هم تشکیل شود برای اینکه محصلان ایرانی را سروسامانی بدهد و دفتری در تهران و برلن داشته باشد. فرستادن بندهزادگان به برلن و اروپا برای تحصیل ظاهرا یک راه مهم نجات آینده وطن دانسته میشود. یا اگر هم در باطن، راه نجات بندهزاده باشد به هر حال اینطور نمایانده میشود که راه نجات وطن هم هست. و این از یک انگاره مهم پرده برمیدارد. اینکه علم موجود در ایران کفایت تحول و پیشرفت و نجات را نخواهد کرد. کاری با درست و غلط این انگاره ندارم. به هر حال هنوز هم همین است. علم جای دیگری است و باید رفت و گرفت و آنجا ماند یا شاید اگر نشد ماند برگشت و اینجا در موسسات دولت استخدام شد. به این موضوع در نامههای آن دوره هم اشاره شده است که کار کردن در ایران یعنی چسبیدن به دولت و گرفتن حقوق از آن. تازه این درباره ایران پیشا نفت است.
از ماجرای تحصیل بندهزادگان در فرنگ مسئله دیگری هم پیدا است. پرسش از اینکه علم چیست و کدام علم را باید آموخت. مشروطهچیهای بزرگ آزادیخواه که سودای پیشرفت را از طریق برقراری نهادهای دموکراتیک در سر میپروراندند حالا در عصر ناامیدی و «عدم مظفریت» دیگر حتی علومی مانند حقوق و سیاست را کم فایده میدانند.
مساوات بعد از اینکه از تردیدهایش میگوید از تقی زاده گلایه میکند که
«خود را چسباندهاید به ادبیات به خیال آنکه تکمیل ادبیات سبب تکمیل ملت و قوت دولت میشود و ایران را از تحت تهکمات و تحکمات انگلیس برون مینماید. یعنی ادبیات برای ایران کارخانه توپریزی درست مینماید که توپ آن دویست کیلومتری را میزند. ص۱۱۱»
و ادامه میدهد که ادبیات و موسیقی و حتی دانش سیاسی و آزادی زنان و آزادی عقیده تزیینات و نتایج تمدن هستند نه بنیانهای تمدن. بنیان تمدن جدید ماشین است. و این چند خط که نقل میکنم به نظرم فقره مهمی است در تاریخ تکرار شونده روشنفکری ایرانی (و بلکه جهانی) که چگونه بین بنیادها و ضرورتها، در پی قحط و غلا یا جنگ و تهدید سرزمینی، ناگهان به اهمیت جادوییِ قدرت نظامی پیمیبرندو در مبانی تمدن جدید سرگردان میشوند:
«تاریخ حیات امروزی دنیا را دوره تاریخی ماشینی باید گفت، زیرا که محور حیات هر ملت قوی یا ضعیف بر روی قوت و ضعف ماشینسازی آن است... فتوحات اولیه آلمان از پرتو قوت ماشین توپ چهل و دو سانتیمی بود و ماشین تحت البحریهای قوی و طیارههای فوق العاده، شکست آخری آن به واسطه قوت ماشین تنکهای قوی و اتومبیلهای زره پوش انگلیس و کارخانههای کشتی سازی فوق العاده آمریکا و متحدینش بود» ص۱۱۲
و باز مفصل توضیح میدهد که علمی که ما داریم و علمی که برای تمدن تازه لازم است فقط اشتراک لفظی دارند و منظور از علم، شعر و هنر و ادبیات و حتی حقوق و سیاست نیست بلکه ماشینسازی و معدنشناسی و گیاهشناسی و کشتیسازی و طیارهسازی و آهنریزی و این قبیل علوم است. اما ایرانی این چیزها را نمیداند و در عوض اگر بپرسی چه چیز بلدی میگوید: «قافیه سازی و شعربندی میدانم. آداب سر میز شب را و لباس شب را خوب میدانم. زیان فرانسه و انگلیسی و آلمانی را هم میتوانم حرف بزنم و تا اندازهای ترجمه بکنم...» ص۱۱۳
اما اینها همه طفیلیِ معضل حل ناشدنی بزرگتری است. اینکه بالاخره در برابر تمدن غرب یا با تمدن غرب چه باید کرد؟ فقرات ذیل را فقط نقل میکنم. خود گویا است. پارههایی از نامه تیمورتاش که در سال 1302 نوشته شده و از تشکیل کابینهای که در آن «سوسیآلیست» ها وارد شدهاند و تیمورتاش نگران است و در چند خط از سرمایهداری دفاع میکند؛ از نامه ذکاءالملک فروغی که درباره خربازاری که واکنشهای متضاد در برابر تمدن غرب در ایران بهپا کرده است؛ از دفاع حسین پرویز از نظریه تقیزاده درباره اینکه باید روحا و جسما فرنگیمآب شویم و راحش هم فعلا این است که فرزندانمان در فرنگ درس بخوانند تا واکنشهای انتقادی درباب تمدن غرب مثل نامه مخبر السلطنه هدایت که مینویسد «تمدن غرب هم خوب نتیجه نداد». برای من بیش از هر چیز تازگی این پرسشها پس از صد سال است که جای پرسش دارد.
از نامه تیمورتاش در دفاع از سرمایهداری
«به عقیده من ایران هنوز باید رژیم سرمایهداری را تازه پذیرفته و از اصول قرون وسطی خود را عاری نماید. باید ایران تمدن جدید را در تمام شعب حیاتی خود پذیرفته پس از آنکه با جنبههای خوب سرمایهداری و صنعت تازه جنبههای بد آن نیز از قبیل تعدی به حقوق کارگران و زارعین و خفه شدن کار در جنگال سرمایه پیدا شد آن وقت میتوان فکری برای آسایش این طبقه کرد. میتوان ثروت موجوده را به تناسب بهتری تقسیم کرد. بالاخره میتوان سوسیالیست شد. ولی حالیه با بحران شدید اقتصادی و فقر عمومی، تقسیم فقر عمومی در عوض ثروت و مشی در طریق تقلید به نظر غیر منطقی میآید» ص۱۷
از نامه ذکاءالملک فروغی
«سست عنصری و سبکسری ما به جایی رسیده که از یک طرف جراید جدیدالتأسیس ما به مناسبت احوال روسیه موسوم به طوفان و آتشفشان و احشویروش (به مناسبت اینکه وزیر مختار روس یهودی است. از طرف دیگر آخوند و ملا و روضه خوان منکر مدارس جدیده میخواند در آنها را ببندند و روزنامهای را که برای نسوان طبع میشود توقیف میکنند. مختصر خر بازار غریبی است)» ص۴۹
دفاع حسین پرویز از غربی شدن و راهکارش برای آن
«مثلا روزنامه کاوه یک حقیقت مجرده و یک امر روشن بدیهی را که ایران باید روحا و جسما فرنگی مآب شود با یک منط محکمی بدون هیچ آلایش از روی دلسوزی انتشار میدهد...»
نویسنده که می گوید عاشق آن فکر بوده و هست شرحی نوشته درباره اینکه چه راهی دارد که ما جسما و روحا فرنگی مآب شویم و در بیان خلاصه آن مینویسد:
«اکنون اولین راه صفی که برای به کار بستن فکر جوان «کاوه» به نظر مآمده و مقدمه پیشرفت عاجل میتواند باشد تاسیس دو موسسه است در طهران و برلن... ایران امروز محتاج به جوانان با علم و جدی است. همه کس میدانند. اما این جوانها چه طور با علم و جدیت تربیت خواهند شد... ما همچه فهمیدهایم که محصلین اولا برای تحصیل زیاد به اروپا مخصوصا به آلمان بروند، ثانیا آنجا به وسیله موسسه مشغول تحصیل باشند و ثالثا یکدیگر را آنجا از بدو ورود تا خروج بشناسند و ربط داشته باشند و ... »
از نامه مخبرالسلطنه هدایت در نقد تمدن غرب
آزادی حیوانات آدمی شکل، آخر عالم را خراب کرد. تمدن مغرب هم خوب نتیجه نداد. معلوم نیست آخر کار به کجا میرسد. فقر و فاقه، بی پولی، عدم تجارت، راه باب مراوده حال غ ریبی در مملکت آورده است و آنچه شنیده میشود جاهای دیگر بدتر است. شاید پول دارند اما اختلاف زیادتر است... کندن ریشه بورژوا هم دیدیم در روسیه ثمری نبخشید. جسته جسته به اطوار سابق رجوع میکنند. ص۱۰۹
کامران محمدحسینی
تابستان 1405