
حرف های سنت گراها شاعرانه و لطیف و نوستالژیک است. درست هم هست. اما اغراق آمیز، احساساتی و یکسونگرانه است. بورکهارت همه خوبی ها را به سبد دنیای از دست رفته سنت های دینی می گذارد. او معتقد است که علم جدید دنیا را تنها از دریچه نسبتهای ریاضی و مادی دیده و بسیاری از چیزهای دیگر را نادیده گرفته است.
این حرف درست است. مهم هم هست. اما آیا خود بورکهارت نیز در حال نادیده گرفتن واقعیت هایی از هستی نیست. همان واقعیت هایی که در کوسمولوژی سنتی به چشم نمیآمد و در دنیای مدرن به چنگ آمد. آیا نمیتوان از همین نسبت ریاضی از همین عینیت خشک و بی روح و از همین دقت تکنیک به مثابه یکی از رازهای آفرینش سخن گفت که اتفاقا پیشتر در همان تفکر دینی سنتی نادیده گرفته شده بود.
روایت سنت گراها از زندگی مردان علم و هنر و فرهنگ و دین است. این روایت زیبا است اما زندگی رنج روزمره میلیون ها انسان بی چیزی نیست که برای بقای خودشان با طبیعت میجنگیدند یا به گفته سنت گراها با طبیعت میساختند و سلسله مراتب (معمولا ناعادلانه) سیاسی را همچون آیینه سلسله مراتب وجود تحمل میکردند.
روایت سنت گراها روایت کاخ ها، کلیساها، مسجدها، نگارهها و فلسفههایی است که بیشترشان تحت حمایت قدرت و پول بودند. در جهانی که عدالت به هیچ معنایی از آن وجود نداشت جز معنایی که میگفت به هر کس به اندازه بهره وجودیاش به اندازه مرتبه اجتماعیاش میتوان بخشید. این معنای عدالت تابلوی زیبای سلسله مراتبی هستی را نشان میدهد اما رنج سیاهی لشکری که در مرتبه پایین این سلسله مراتب بودند و نامشان در کتابهای سنت نیامده پوشیده میدارد.
آنچه تکنیک و علم جدید بر آن غلبه یافته است درد و رنج مادی روزمرهای است که در بازنمایی سنتگراها از تاریخ جوامع سنتی به چشمشان نمیآید یا به عمد نادیده گرفته میشود. آیا مرد و زن روزگار سنت وقتی فرزندشان در روزهای نخست تولد از بین می رفت همچنان به زیبایی تو در توی سلسله مراتب هستی خیره و از آن سرخوش بودند؟ صد البته آنان به قدرت فراگیر الهی چنگ میزدند تا رنجشان را به امید فردایی بهتر تحمل توانند کرد. پزشکی جدید با همان نگاه عینیگرا و کمیتزدهاش بود که توانست آنان را از «رنج واقعی» برهاند. واقعیت اینجا معنای مادی و این جهانی میدهد اما چه چیز آن را از واقعیت آن جهانی بیارزشتر میکند؟
گنج هایی از دست رفته و گنج هایی به دست آمده. سلسله مراتبی از میان رفته و سلسله مراتبی دیگر جانشینش شده. رنجهایی از میان رفته و رنج هایی جایگزیناش شده. اما آیا میتوان بین رنج و رنج انتخاب معقول داشت؟
جریان سنتگرایی (دست کم چنان که در کتاب تیتوس بورکهارت گل درشت و برجسته شده) چشم ما را به خلاءهای به وجود آماده در دنیای مدرن باز میکند و نسبت به چیزهایی که از دست رفته هشیارمان میکند اما در ستایش افسانهوار تابلوی بینقصی که از جهان گذشته ساخته باقی میماند. این راه حل بحران تجدد نیست، اگر اصلا راهی برایش باشد.
چکیده اقتباسی کتاب «جهانشناسی سنتی و علم جدید»
تیتوس بورکهارت، ترجمه حسن آذرکار، انتشارات حکمت
( این چکیده فعلا فقط شامل بخشی از کتاب است. بعدا شاید تکمیل شود)
- کوسمولوژی یعنی علم جهان هستی که هستی مطلق و انعکاس نامخلوق در مخلوق را منعکس میکند.
- منشا کوسمولوژیها وحی است. حتی آنچه ارسطو و افلاطون میگفتند از شناخت فوق طبیعی سرچشمه میگرفت.
- علم جدید کوسمولوژی نیست چون نگرش معنوی ندارد. نگرش به کل عالم ندارد و به نمودهای زمانی و مکانی بسنده میکند تو گویی واقعیت فوق حسی یکسره هیچ است.
- علم گرایی نوعی عینی انگاری است. آبجکتیویسم. ریاضی انگاری است. گویی مدرک انسانی اصلا وجود ندارد.
- تفکر ریاضی ادراک بشری تام و تمام را پوشش نمیدهد. تفکر ریاضی فقط جایی را میبیند که امکان کمی شدن دارد و باقی را نادیده میگیرد. بنابر این کیفایت حسی از قبیل رنگ و بو را که کیفات ثانویه هستند تاثرات ذهنی میداند که مستلزم هیچ نوع خصلت عینی نیستند و فاقد هرگونه واقعیتاند. بدین ترتیب علم جدید از ما میخواهد که بخش اعظم آنچه که به نظر ما واقعیت جهان را میسازد فدا کنیم و در عوض پارهای از قواعد ریاضی در اختیاز ما مینهد.
- در علم جدید «صورت» کنار گذاشته میشود. صورت نشان کیفی است که ذات یگانه عین یا شیء روی ماده میزند و نه از طریق کمی بلکه به واسطه شهودی که مستقیبما بر ادراک حسی و قوه خیال متکی است شناخته میشود.
- جهانشناسی راستین بر جنبه کیفی و صورتهای اشیا بنا شده است. کیفیات را میشناسد